میلاد گلداری – روناش: آنقدر گفته بودند که خودمان هم داشت باورمان میشد. مگر میشود امام در این شرایط حساس در دفتر کارش باشد؟! گمان کنم خود آنها هم چنین تصوری نداشتند.
منتظر پیام و تصویر رهبری بودیم. ساعتها سپری شد و دلهرهها بیشتر. حوالی غروب بود که حتی به یک خط هم راضی شده بودیم. نکند واقعاً آقا در دفتر کار خودش بوده باشد؟
رسیدیم به روز دهم اسفند… حوالی ساعت ۵ صبح… آنچه نباید میشد اتفاق افتاده بود و امام ما در دامان نور، «از بیت به بهشت رسید»؛ عروجش مصادف شد با دهم رمضان، با لبِ تشنه…
چرا تردید کرده بودیم که امامِ عاشقان باید جایی غیر از محل کارش باشد؟ مگر نهال انقلاب با همین رشادتها و شهامتها به این درخت تناور و نیرومند تبدیل نشده است؟ اصلا مگر از سید علی خامنهای غیر از این انتظار میرفت؟
انقلابی که از صدر آن تا به امروز، رهبران و مدیرانش در میانهی میدان به معراج رفتهاند. این انقلاب هیچگاه از مردم جدا نبوده است. در همین جنگ هم دیدیم؛ از امام و فرماندهان و مدیران و خانوادههایشان، تا مردم عادی، از مردان و زنان گرفته تا فرشتگان میناب… همه یک خانواده هستیم… تبلور یک ملت شجاع و صاحب تمدن.
رفتن امام باشکوه بود؛ اصلا نمیشد متصور بود برای یک عمر مجاهدت خالصانه و عارفانه، پایانی دیگر را… حیات سید علی خامنهای باعث سربلندی ایران و انقلاب اسلامی شد و شهادتش هم اثبات حقانیت این راه.
ناخودآگاه یکی از سخنرانیهای ایشان را بیاد میآورم… آیتالله خامنهای در بحث فلسفه اسلامی، متأثر از مکتب حکمت متعالیه ملاصدرا بود؛ بیاد میآورم که در یکی از دیدارها چگونه به نقد دیالکتیک هگل و مارکس پرداخت و مطرح کرد که در اسلام، سنتز از آنتیتز بهوجود نمیآید، بلکه از زوجیت بهوجود میآید.
کجای تاریخ همچین رهبر دانشمند و فرزانهای به خود دیده است؟ زمان لازم است تا درک کنیم و ببالیم که در زمانهای حضور داشتیم و تنفس کردیم که سیدعلی خامنهای در آن نفس کشید.
خونِ پاک او ملت ایران را مبعوث کرد و ما امروز همه خونخواه فرزند زهراییم
این خونها دهها سال است که میجوشد… دقیقتر بگم، از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲؛ این خونها میجوشد و نهضت به برکت همین خونهاست که ادامه پیدا میکند…
دیدگاهتان را بنویسید